واژه های باران
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
عاشقان عید برهمه شما مبارک
این وبلاگ را تقدیم میکنم به عشقم مهدیه جان که با بودنش در کنارم عشق حقیقی را ه من آموخت
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
عاشقان عید برهمه شما مبارک
در لحظه های سخت زندگی
در اوج نا امیدی
زمانی که تمام درها را به روی خود بسته می بینم
دست نیاز به سوی تو دراز می کنم
و تو دستم را گرفته و . . .
نجاتم می دهی
پس از مدتی ...
همه چیز را فراموش می کنم
به یاد همه کس می افتم
به جز تو...
همه کاری انجام می دهم
به جز دستورات تو
تا اینکه باز گرفتار شوم
و دوباره . . .
به سوی تو می آیم و . . .
خدایا
نمی دانم چه بگویم
فقط بدان که
در مقابل این همه لطف تو . . .
شرمنده ام . .
برگی به آب انداز
کوچک مشمار آن را
شاید که نجات افتد
زنبور غریقی را
هستند مردمانی که شوق ایثار و کمک به هم نوع را مایه افتخار خود دانسته و پیوسته با خوشحالی دیگران شادند
... و کمی آنطرف تر ..
هستند دردمندانی که چشم امیدشان به سوی روزنه ای که نور ایثار را به اهل تمنا ارزانی دهد دوخته شده است
...و آیا دست توانگری هست؟
که به گرمی و مهربانی برای حیات بخشی دراز شود؟
و بی ادعا از مرزهای وجود خود بگذرد
و کمی آن سوتر کبوتری مجروح که به شوق پرواز به امید نشسته است را
پر پرواز دهد
... آری درست درک کردید ...
به اطراف خود بنگرید
صدایی می آید
از جنس درد است می شنوید؟
... آری می شنویم ...
درد وجودمان را فرا گرفته
کاری باید کرد
و طور دیگری باید دید... و دچار باید شد
... دچار آبی دریای بی کران
و فکر کن که چه تنهاست اگر که
ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
... نه او تنها نیست ... ما هستیم
... آری ما هستیم ...
پس تا شما هستید ، ما هم با شماییم
دوستان عزیز
انجام آزمایشات خونی بصورت رایگان
آیا می دانید: مایع خون پلاسما نام دارد.
هرفرد بالغ حدود ۵ لیتر خون داردکه بیش از نیمی از آن را پلاسما تشکیل می دهد. ۹۰٪ پلاسما آب و ۱۰٪ بقیه شامل املاح،قند،چربی و پروتئین می باشد.
پلاسمای اهدا شده پس از ۷۲-۲۴ ساعت جبران می گردد. بنابرین، هر فرد سالم به طور متوسط میتواند دوبار در ماه پلاسما اهدا نمایی.(حد اکثر ۲۴ بار در سال)
شرایط پذیرش داوطلبین اهدای پلاسما
سن: ۶۵-۱۸ سال
وزن: حداقل ۵۲ کیلوگرم
سواد: حداقل خواندن و نوشتن
محل کار یا سکونت: تهران و حومه تهران
همراه داشتن کارت شناسایی معتبر (شناسنامه،گواهینامه،گذرنامه،کارت ملی،کارت دانشجویی معتبر)
احساس سلامتی در زمان مراجعه
خوب است بدانید
برای اهدای پلاسما از روش پلاسمافرزیس استفاده می شود که در آن پلاسما از خون جدا شده و بقیه عناصر خونی در همان زمان به اهداء کننده باز گردانده می شود.
فاکتورهای انعقادی، البومینو ایمونوگلبولین ها مهمترین داروهای تهیه شده از پلاسما می باشد. ادامه حیات بیماران هموفیلی وابسته به تزریق فاکتورهای انقعادی استو بعضی از این بیماران مجبور به مصرف روزانه و یا هفتگی داروها هشتند.
مزایای اهدای پلاسما
معنوی: انجام یک عمل انسانی و خداپسندانه درجهت تهیه داروهای مورد نیاز بیماران
فردی: کنترل سلامتی اهداء کننده در هر جلسه اهدا(معاینه پزشک و انجام آزمایش)
ملی: سهولت دسترسی بیماران اقصی نقاط کشور به داروهای مشتق از پیاسما و دریافت دانش فنی نظارتی و دستیابی به استانداردهای اروپایی
بهداشتی: استفاده از پلاسمای ایرانی برای بیماران ایرانی و جلوگیری از ورود بیماری های غیربومی و مستند سازی سوابق پزشکی اهداکنندگان پلاسما بصورت محرمانه جهت ارتقای سلامت داروهای مذبور
دوست عزیز: درصورت تمایل به مراجعه به مرکز جمع آوری پلاسمای خون و انجام آزمایشات خونی بصورا رایگان به آدرس زیر مراجعه کنید.
آدرس: تهران. چهار راه یافت آباد. شهرک ولیعصر. خیابان طالغانی. ضلع جنوبی بیمارستان غیاثی. مرکز دارو پلاسما ایرانیان تلفن:
لازم بذکر است بدانید:
۱. در هنگام مراجعه کارت شناسایی معتبر به همراه داشته باشید
۲. در هنگام مراجعه معرف خود را آقای محمد محمدي ذکر نمایید.
۳.هزینه ایاب و ذهاب به عهده سازمان می باشد، با هر بار مراجعه و اهدای پلاسما مبلغ
۱۴۰۰۰۰ ریال بعنوان هزینه ایاب و ذهاب دریافت میکنید.
با تشکر از نیت خیرخواهانه شما در جهت بهبودی حال بیماران هموفیلی و سرطانی
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختــن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی سوز نی آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی با گلي گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم و دل برهم زدن
عشق يعنی يک تيمم يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچومن شيدا شدن
عشق يعنی قلــه و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد ومحنت دردرون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی جام لبريز از شراب
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب
عشق يعنی حسرت شبهای گرم
عشق يعنی ياد يک رويای نرم
عشق يعنی غرقه گشتن در سراب
عشق يعنی حلقه های بی حساب
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق يعنی آخــرخط بهـشــت
عشق يعنی گم شدن در لحظه ها
عشق يعنی آبـی بی انتـــها
عشق يعنی زرد تنها و غريب
عشق يعنی سرخی ظاهر فريب
عشق يعنی تکيه بر بازوی باد
عشق يعنی حسرتت پاينده باد
عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

اينا خودم گفتم براي عشقم
چشماي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت !
اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون
شب پُر از ترانه می شه با تو!
قصّه عاشقانه می شه با تو!
باغ ِ پاییزی ِ تنهایی ِ من،
باغ ِ پر جوانه می شه با تو!
با تو از خاطره ها سرشارم!
با تو تا آخر ِ شب بیدارم!
عشق ِ من! دستِ تو یعنی خورشید!
گرمی ِ دست ِ تو رُ کم دارم!
با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!
هر جا باشی، هر جا باشم، چشمای تو رو به رومه!
پُرم از حس ِ رسیدن با تو!
عاشق ِ ستاره چیدن با تو!
همه قصه ها به آخر رسیدن،
ناتمومه قصّه ی من با تو!
با تو می شه شب ِ تاریک ُ شکست!
می شه تا همیشه چشم به رات نِشست!
با تو می شه زندگی ر ُ دوره کرد!
دل به لحظه های تنهایی نبست!
با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!
هر جا باشی، هر جا باشم، چشمای تو روبه رومه!


سلام به همه دوستان عزیز
من دوباره اومدم
اما از الان دیگه از مطالب غمگین و ... خبری نیست چون من دیگه تنها نیستم
الآن دیگه یه عشق حقیقی و پاک پیدا کردم. برای همیشه
کسی را پیدا کردم که یه تار مویش را با یه دنیا عوض نمی کنم
کسی که یک عمر برای پیدا کردنش خداخدا می کردم
و الآن پیداش کردم.
هرکسی تو چشم من خیره بشه
غم تنهاییم رو باور می کنه
ارزومه که یه روز
چشمای من
تورا با من اشناتر بکنه
اگه تو یه روزی مال من بشی
میرسم به قله ی ارزوهام
به خدا اگه تو مال من بشی
دیگه من از خدا هیچی نمی خوام
چی می شد اگه می شد
یه روزی عاشقم بشی
به خدا من می میرم
اگه تو مال من نشی
وقت دیدار دلم رو
به زیر پاهات می ذارم
نمی دونی که چقدر
می خوام بگم دوست دارم
وقتی لبخند می زنی
وجودم رو اب می کنی
وقتی از خودت می گی
بدی ها رو خواب می کنی
چی میشد اگه می شد ..........

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه، میشکنه و آهسته میمیره
یادمون باشه قلبمون را همیشه لطیف نگه داریم تا اگر کسی به ما تکیه کرد سرش درد نگیره
یادمون باشه قولی را که به کسی می دیم عملی کنیم
یادمون باشه هیج وقت کسی را بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره
و یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:
عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ...روزی
مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه
میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و
تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و
آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟!
فرشته
در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما
دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت،
باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها
را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای
خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته
جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ،
باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته
پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده
فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*
خستم می خوام گریه کنم نمی تونم . می گن دیوونست آره دیوونم ولی می خوام این دیوونه رو یکم جدی بگیری فقط یه کم . به خدا خستم! میتونی اسم این دیوونه رو عاشق تنها بذاری . اگه قبولش کنی تا آخر عمر فقط می گه (((***دوستت دارم***))) پس باورش کن

خداحافظ همین حالا – همین حالاکه من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام ...
خداحافظ - کمی غمگین - به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ - نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ ! واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو - همینه رسم ِاین دنیا


























به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم
به دو گونه ی لطیفت، به دو چشم اشک ریزم
که به راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم
به تو ای فرشته ی من، گل من، ترانه ی من
که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من
چون تو در برم نباشی غم بی شمار دارم
تو بدان که با غم تو، غم روزگار دارم


کبوتر تنها
چقدرسخته توچشماي کسي که تمام عشقت رو
دزديده و بجاش يه زخم هميشگي روبه قلبت
هديه داده زل بزني وبه جاي اينکه
لبريزازکينه ونفرت بشي حس کني هنوزهم دوستش
داري چقدرسخته دلت بخوادسرتوبه ديواري
تکيه بدي که يه بارزيرآوارغرورش همه ي
وجودت له شده چقدرسخته توخيالت
ساعتهاباهاش حرف بزني اماوقتي ديديش هيچ
چيزي جزسلام نتوني بگي چقدرسخته وقتي پشتت
بهشه دونه هاي اشک گونه هاتوخيس کنه
امامجبوباشي بخندي تانفهمه هنوزم دوستش
داري ..............
در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند.
يکی از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .
اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا
تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.
بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه
می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.
اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان
با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا
بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.
مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن
خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار
پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد
و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش
انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به
دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان
خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .
با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا
چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.
چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند
نمی خواهم بگویی دوستت دارم ... چون می گویی باران را هم دوست دارم اما
وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی... می گویی آفتاب
را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند
از آن گریزان می شوی... می گویی نسیم را دوست
دارم اما وقتی نسیم تبدیل به باد میشود
از آن نیز متفر می شوی...می خواهم
مرا همچون قلبی که در سینه ات
می تپد دوست داشته باشی
چون نمي تواني ازآن
گريزان باشي
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد ؟ آنجا بمیرد.
شب مرگ , از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد ...